رادیو تصمیم

۱۴- جدای از چنگ و دندون، خوی درندگی هم می‌خواد؟ (فصل دوم: انتخاب رشته و مسیرشغلی)

پرده اول: فوتبال ده سال پیش با دو تا دوست صمیمی خودم رفتیم استادیوم آزادی، مسابقه استقلال و سپاهان بود! و نکته جالب این که طرفدار هیچ کدوم نبودیم، حتی طرفدار پرسپولیس و … هم نبودیم که بخوایم علیه کسی انتخاب کنیم. رفتیم دم در. باید انتخاب می‌کردیم بریم داخل هواداران استقلال یا هواداران سپاهان!...
۱۴- جدای از چنگ و دندون، خوی درندگی هم می‌خواد تصمیم درست کنکور سوالات درست فرایند توسعه فردی (فصل دوم: انتخاب رشته و مسیرشغلی)

پرده اول: فوتبال

ده سال پیش با دو تا دوست صمیمی خودم رفتیم استادیوم آزادی، مسابقه استقلال و سپاهان بود! و نکته جالب این که طرفدار هیچ کدوم نبودیم، حتی طرفدار پرسپولیس و … هم نبودیم که بخوایم علیه کسی انتخاب کنیم.

رفتیم دم در. باید انتخاب می‌کردیم بریم داخل هواداران استقلال یا هواداران سپاهان!

خب مسابقه در تهران برگزار می‌شد و مشخصه که هواداران سپاهان کمتر بود، گفتیم بریم طرف اون تیم ضعیفه! دقت کنید ضعیف نه به لحاظ بازی، بلکه به لحاظ تماشاچی!

خلاصه رفتیم اون تو، دیدیم هوادارای استقلال سنگ و سیمان سمت ما پرت می‌کنن (فکر کنم سیمان سکوها رو می‌کندن)، حتی یکیش خورد پیشونی من! حالا تا اینجاش هم بیخیال.

حالا کاری نداریم سپاهان تهش بُرد! انتهای بازی حراست اومد به ما گفت، بیاین از تونل‌ها ردتون کنیم! و تازه فهمیدیم که با وجود خوشحالی زیادمون، نباید خوشحالیمون رو نشون می‌دادیم! چون اون همه هوادار لت و پارمون می‌کردن، و ما کلی مراقب بودیم که خوشحالیمون نشون داده نشه!

حالا می‌دونید جالبی کار کجاست؟ ما برای چی خوشحال بودیم؟ تیمی که به خاطر ضعیف بودن انتخابش کرده بودیم برده بود!

چه چیزی برای ما داشت؟ فقط ریسک زخمی شدن و داغون شدن!

اما مثل این که وقتی سکه پرت می‌کنی و جهتی که انتخاب کردی می‌آد، کلی خوشحالی می‌کنی، حتی اگر سکه یک جوری بود که احتمال رخ دادن انتخابت کمتر بود! و تو این انتخاب رو کردی که به طرز احمقانه‌ای به دیگران بفهمونی خیلی خفنی.

اینجا باید غم بهت دست بده! چرا اونقدر احمق بودی که جهت ضعیف ماجرا رو انتخاب کردی؟

یعنی ما ته اون مسابقه وقتی خطری که داره از بیخ گوشمون می‌گذره رو دیدیم، و انتخاب بد خودمون رو دیدیدم، باید کلی غصه می‌خوردیم!

مگه بردن و باختن توی بازی مهم بود! ما تیم ضعیف‌تر در تماشاچی رو انتخاب کرده بودیم!

من سه تا اپیزود دارم در مورد قهرمان پوشالی، قهرمان احمق، قهرمان اجباری.

توی قهرمان احمق، بیشتر در این مورد حرف خواهم زد!

 

پرده دوم: برای خودت پالون بخر

چند وقت پیش، یک کلیپی از صحبت‌های فوق‌العاده هوشنگ ابتهاج دیدیم (+).

همیشه از هر کی خوشم می آد و طرفدار هر تیم هستم می‌بینم بازنده است، چندین روز زندگی برام چنان تلخ می‌شه، حتی بازی تنیس رو هم می‌بینم تپش قلب می‌گیرم که طرف انتخابی من می‌بازه، مقابله آدم با آدم همیشه فاجعه است. مقابله فقط برای بوسیدن همدیگر خوبه!

دقت کردید چی شد؟ اگر من هر بار تیمی رو انتخاب می‌کنم می‌بازه!

اگر هر کسی رو انتخاب می‌کنم خراب می‌کنه! باید نگاهی به انتخاب‌هام کنم! شاید من همیشه دارم آدم ضعیفه رو انتخاب می‌کنم! دیگه اونجا با یک جمله رمانتیک انتهای حرفتون، نمی‌تونید گندی که زدید رو موجه کنید

یه مثلی رو جایی شنیدم خیلی قشنگ بود:

اگر صد نفر بهت گفتن خر، برو پالون برای خودت بخر

دقت کنید نکته من این نیست به حرف مردم زیاد بها بدیم، اما اگر اشتباهی در حال تکرار شدنه، حتما یه جای یک مشکلی در کاره!

اگر مرتب دارم آدم‌های اشتباهی رو انتخاب می‌کنم، اگر مرتب دارم رشته‌هایی داغونی رو انتخاب می‌کنم، اگر مرتب دارم مسیری رو می‌رم که همش آدم‌های ضعیف و داغون روبروم هستند، یک مشکلی در من هست. باید بهش فکر کنم.

 

یک نکته خلاف این موضوع رو دارم، که اپیزود جدا براش خواهیم داشت: همچین عنوانی خواهد داشت هیچ چیز درست نیست. اونجا می‌گم که ما هر هدفی رو برداریم کلی اشتباه و فاجعه توش پیدا می‌کنیم. اما اشتباه بودن در هدف‌گذاری، با تکرار اشتباه در انتخاب‌ها متفاوته.

 

پرده سوم: تسلط غرب بر شرق

مستند Civilization: Is the West History?  رو به همه توصیه می‌کنم ببینن (۱،۲،۳،۴،۵،۶).

مستند فوق‌العاده‌ای هست که بی‌بی‌سی ساخته، و نکته مهمش اینه که اونقدر مجری این مستند خوب و قوی گفتگو می‌کرد که من مو به تنم سیخ شد، گفتم برم ببینم این کیه؟

دیدم خودش  Nial Fergusen محقق در دانشگاه هاروارد هست. بگذریم، دوجاش خیلی قشنگ موضوعاتی رو روایت می‌کنه (من منتها ده، دوازده سال پیش دیدم، همت نکردم دوباره ببینم، ممکنه تفاوت‌هایی در گفتار داشته باشه)

جایی می‌گه اسکادران دریایی چین سال‌ها قبل از متمدن شدن غرب (حدود ۳۰۰ سال قبل از انقلاب‌های علمی و صنعتی غرب و ده سال قبل به دنیا اومدن کریستوفر کلمب)، به آفریقا سفر می‌کنن، هدیه می‌دن و یک زرافه هم هدیه می‌گیرن می‌برنش توی باغ وحش پکن قرار می‌دن. (روایت‌های جذابی برای این زرافه وجود داره مثل این مستند +). حالا سال‌ها بعد، غربی‌ها (عمدا اسم کشور نمی‌آرم) به آفریقا می‌رن و فکر می‌کنید چکار کردن؟ آفرین آفریقایی‌ها رو اسیر کردن، سوار کشتی کردن و به بردگی گرفتن!

روایت دوم هم خیلی جالبه، که من خلاصش رو می‌آرم.

سال‌ها قبل از شکل گیری دانشگاه‌ها و … در غرب، شاید صد تا دویست سال قبلش، در حکومت اسلامی عثمانی و حتی ایران، دانشمندان متعددی، مسائل نجوم، فیزیک و ریاضی رو به بحث می‌گذاشتن. حالا خیلی حاکمان هزینه تحقیقات علم برای علم رو می‌دادن، اما در جاهایی اجازه کار رو به یک دانشمند منجم ندادن، چون مسائلش ضد دین حاکم حساب می‌شد! حالا سال‌ها بعد که همین علوم در دانشگاه‌های غربی شروع به ظهور کرد، تمرکز روی تقویت حاکمیت و ساخت توپخانه و … از این دست بود.

توی این مستند، روایت‌های گوناگونی وجود داره که اگر دیدید، با این عینک ببینید،

غرب تمرکزش در به دست آوردن هر چیزی بود که امکان تملک بود، شرق تمرکزش بر دیدن و دوستی بود. (در قضاوت من عجله نکنید، قسمت‌های بعدی رو بخونید تا داستان کامل باز بشه). از کشتن هزاران آفریقایی و سلاخی اون‌ها برای مسائل علمی بگیرید تا جنگ‌هایی که باز هم از برده‌هاشون استفاده می‌کردن

 

کتاب داشتن یا بودن از اریک فروم برای من خیلی مهم بوده (اطرافیان من می‌دونن یکی از ده کتاب مورد علاقه من  هست، یک جورایی برای من حکم کتاب مرجع داره). به کتاب نمی‌پردازم ولی توصیه می‌کنم برای خوندنش ۶ ماه زمان بگذارید و مزه‌مزه کنیدش.

یک جا دو قطعه شعر از غرب و شرق رو با هم مقایسه می‌کنه:

اول شعری از آلفرد تنیسون شاعر انگلیسی قرن ۱۹ :

ای گلی که در شکاف دیواری

تو را از شکاف‌ها بیرون می آورم

و تو را با ریشه و تمامی اجزایت در دستم نگه می‌دارم

ای گل کوچک – اما “اگر ” می توانستم دریابم

که تو با ریشه و تمامی اجزایت و بر روی هم چه هستی

می توانستم خدا و انسان را نیز بشناسم

 

حالا با یک شعر از ماتسوئو باشو  شاعر ژاپنی قرن ۱۷ مقایسه‌اش کنید.

چون به دقت نگاه می کنم،

شکوفه  کردن «پیچک» را

در پرچین‌ها می‌بینم

 

دقت کردید چی شد؟ اریک فروم کل کتاب رو به این تفاوت نگاه به داشتن یا بودن داره.

یعنی این که چقدر داشتن می‌تونه در زندگی آزاردهنده باشه و «بودن» در کنار چیزها، می‌تونه جذاب باشه. البته از دید عام جامعه اونی که «داره»، از اونی که «هست» موفق‌تر به نظر می‌رسه.

 

پرده چهارم: گرگ موفق، شیر ناموفق

اول یک خبر رو بخونم براتون (+)

حمله 4 قلاده گرگ به طویله گوسفندان در روستای دارین شهرستان سبزوار باعث تلف شدن 67 راس گوسفند شد.

خبر رو دوباره می‌خونم، با توجه به اون چیزهایی که تا حالا گفتم چی به ذهنتون می‌رسه؟ سی ثانیه صبر کنید بعد ادامه بدیم.

حمله 4 قلاده گرگ به طویله گوسفندان در روستای دارین شهرستان سبزوار باعث تلف شدن 67 راس گوسفند شد.

 

در واقع مگر یک گرگ چقدر می‌تونه گوسفند بخوره؟ یعنی هر گرگ به طور متوسط پانزده تا گوسفند رو دریده! چقدر می‌تونه بخوره؟

حالا اگر شکار شیر رو دیده باشید، می‌بینید. ممکنه کفتارهایی که بهش حمله کنن رو بکشه، اما مثل گرگ، تعداد زیاد رو نمی‌کشه (حالا اگر هم نکشه فرض کنید نمی‌کشه، مدرک کاملی ندارم برای اثباتش)

حالا اگر در دنیای امروزی نگاه کنیم، اون گرگ آدم موفق‌تری هست! بر گوسفندهای بیشتری مدیریت داره، یا تعداد دارایی‌های گرگ بیشتره!

 

پرده پنجم: شیرجه در کثافت

آلن د بوتن رو خیلی‌هاتون شاید بشناسید، یک مدرس و نویسنده حوزه فلسفه، که آدم عمیق و جالبی هست.

اول یک تکه از کتاب «چرا با آدم عوضی ازدواج می‌کنیم؟» رو می‌آرم، بعد نکته اصلی رو می‌گم، دقت کنید لزوما در مورد ازدواج نیست، انتخاب شغل، رشته، همراه و همه تصمیم‌های دیگه رو هم در نظر بگیرید.

 ازدواج غریزی یا رمانتیک،  جایگزین ازدواج منطقی شده.در این ازدواج به فرد تحمیل می‌شه که احساسش نسبت به طرف مقابل باید تنها راهنمای او برای اقدام کردن باشد. اگر کسی احساس «عاشقی» می‌کرد، کافی بود. دیگر سؤالی نمی‌پرسید. احساسات بر فرد مسلط بود. غریبه‌ها پیدایش این احساس را تحسین می‌کنند، و طوری به آن احترام می‌گذارن که انگار فرد یک روح ملکوتی را ملاقات کرده. والدین ممکن بود بهت‌زده شوند، اما مجبور بودند فرض کنند فقط یک زوج واقعاً قادرند درک کنند چه چیز به صلاح‌شان است. به مدت سیصد سال همگی ما علیه قرن‌ها مداخلهٔ غیرمفید بر اساس تعصب، خودخواهی، و فقدان نوآوری واکنش نشان داده‌ایم.

ازدواج سنتیِ آنقدر متکلفانه و محتاطانه بود که یکی از ویژگی‌های ازدواج احساسی این فرض است که فرد نباید زیاد دربارهٔ این فکر کند که چرا دارد ازدواج می‌کند. تجزیه و تحلیل عملی «غیررمانتیک» به نظر می‌رسه. نوشتن «مزایا و معایب» مسخره و بی‌روح به نظر می‌رسه. رمانتیک‌ترین کاری که آدم می‌تونه انجام بده اینه که سریع خواستگاری کند ــ شاید فقط بعد از دو سه هفته، با نهایت شور و شوق، بدون هیچ فرصتی برای «استدلال‌آوری‌های» وحشتناک که پیش‌تر به مدت هزاران سال بدبختی مردم را تضمین کرده بود. این بی‌احتیاطی در عمل نشانهٔ این است که ازدواج می‌تواند موفق باشد، دقیقاً بدین علت که آن نوع «احتیاطِ» سنتی خطر بزرگی برای خوشبختی محسوب می‌شد.

دقت کردید، کل انتخاب رشته، بازی، تفریح، دوست و … اینجوری نیست؟

حالا حتی تا اینجا ممکنه مشکل به نظر نرسه! اما یه جای دیگه اوضاع خیلی وحشتناک به نظر می‌رسه که من از دو تا ویدیو ایشون استخراج کردم براتون

قسمت اول:

ما جذب کسی نمی‌شیم که به روشی مطلوب به ما اهمیت میده، ما جذب کسی می‌شیم که به روشی «آشنا» باهامون رفتار می‌کنه و ممکنه بین این دوتا تفاوت بزرگی باشه!
خیلی وقتا چیزی که اسمش رو می‌ذاریم «عشق» به طور ناخوداگاه از روی الگوی عشقی که در کودکی ساخته میشه به وجود میاد!

قسمت دوم:

فروید گفت‌: ما دنبال بازآفرینی تجربه‌های دردناکی هستیم که والدین برای ما رقم زدن، ولی پایان بهتری براش بسازیم! مثلا زنی که مرتب با مردهای عصبی وارد رابطه می‌شه ، احتمال بالا پدرش همچین رفتاری داشته

این زن دنبال این نیست که تا ابد رنج بکشه (که البته می‌کشه) بلکه می‌خواد الگوی رفتاری رو بفهمه و حلش کنه!

اگر پدرتون عصبی باشه، رابطه با یک آدم خونسرد براتون جذاب نیست!

اگر یک آدم عصبی باشه و باید کنارتون که با هم حل کنید مسئله رو، براتون حل اون مشکل لذت بخش می‌شه!

مثلا وقتی دو نفر مناسب رو به هم معرفی می‌کنید، می‌گه بد نبود، اما رضایت کافی نداره، اما در واقع روش نمی‌شه بگه که: اون انقدر آدم خوبیه که رنجش کافی برای احساس عاشق بودن رو به من نمی‌ده

 

قبلا هم یک پست داشتم یه جورایی بهش ربط داره (ما بر سگان هار سجده می‌کنیم و بر وفادار ضربه می‌زنیم)

 

دقت کردید چی شد؟ سعی می‌کنم توی اپیزودهای مختلف در موردش حرف بزنم

ما خیلی اوقات دنبال انتخاب رشته، شغل، دوست یا همسری هستیم که آزارمون بده، اما به نحوی آشنا

اونجوری که پدر، مادر یا خواهر-برادر رنجمون می‌دادن!

تا ابد هم نمی‌فهمیم چرا بازنده‌ایم، چرا هر کسی رو انتخاب می‌کنیم عوضی، سمی و داغون از کار در می‌آد

نکته اینجاست که ما تنمون می‌خاره، و حاضر نیستیم به نحو درستی انتخاب کنیم، تمام مسیرهای منطقی انتخاب رشته، شغل، همسر و دوست، تا وقتی این موضوع رو برای خودتون باز نکرده باشید، کشکه!

چون شما همه اون تکنولوژی‌ها رو انتخاب می‌کنید تا بیشتر رنج بکشید،

انگار زنجیرزنی و سینه زنی براتون کافی نیست و دنبال ابزارهای قوی‌تر مثل قمه، یا زنجیرهای تیغ‌دار هستید!

یعنی هر چی بیشتر بهتون تکنولوژی و تکنیک بیشتر بدونید، به میزان بیشتری به خودتون آسیب می‌زنید!

 

 

نتیجه؟ چه‌کنیم؟

اول نگاهی به آنچه تا به حال گفتیم داشته باشیم:

  • شما دنبال تیم ضعیف‌تر می‌رید، چون یا مظلوم بودن و انتخاب تیم ضعیف احساس قهرمانی بهتون می‌ده، یا قهرمان بودن خودتون رو می‌خواید به تصویر بکشید، می‌خواید جذاب به نظر برسید.
  • شما مرتب تیم ضعیف رو انتخاب می‌کنید، چون آدم‌های ضعیف رو دوست دارید، باهاشون همزاد پنداری می‌کنید و …
  • «داشتن» حس بهتری نسبت به «بودن» نداره، اما «داشتن» در جامعه شما رو موفق‌تر جلوه می‌ده، یعنی توی اون مثال گرگ و شیر، آقا گرگه موفق‌تره، یعنی پنجه و دندون شیر قوی‌تره، اما خوی وحشی‌گری گرگ بیشتره
  • ما مرتب دنبال زجرهای آشنا می‌گردیم و تصور می‌کنیم عشق‌های رمانتیک نسبت به افراد و رشته‌ها اصالت داره، اما خیلی اوقات در واقع انتخاب درونی ذهن ما برای پذیرش رنج همیشگی هست و این روش ما رو سال‌های سال در رنج و فاجعه نگه می‌داره و هر چه عالم‌تر بشیم، هرچه قوی‌تر بشیم، بیشتر دنبال رنج خواهیم رفت!

من خودم سال‌ها دنبال این همه شکست خودم بودم! چرا این همه اذیت می‌شم، چرا از دید جامعه موفق به حساب نمی‌آم! چرا اطرافیان مرتب من رو ناکافی می‌دونستن، بله درست شنیدید، دارم در مورد خودم صحبت می کنم. نکتش همین بود! من دنبال بهره نبردن از زندگی بودم! دنبال مسائل چالشی و سخت بودم تا حلشون کنم! اما چرا باید این چالش و سختی رو در زندگی خودم تجربه کنم؟ چرا در بازی یا در مسیر درست‌تری این رنج و سختی رو نکشم؟

 

واقعیتش اینه که جاهای زیادی بوده که باید چنگ و دندون و خوی درندگی رو به کار می‌گرفتم و نگفرفتم! اگرچه کامنتی که خیلی‌ها در مورد من می‌دن برعکسشه! یعنی خیلی از مدیران می‌گن میثم وحشیه! تعارف نداره، خشنه! وقتی باهاشیم انگار خونریزی می‌کنیم، صریح حرفش رو می‌زنه! اما در واقع همه این‌ها در مقابل اون حس، چیزی نبودن. در واقع اینجا موضوع مهم اینه که حواسمون باشه

سگی که پارس می‌کنه احتمال کمتری داره گازت بگیره!

حالا توی اپیزود

  • فرهنگ و قدرت – دو پادشاه: بافرهنگی در جایی هست که پول و قدرت نیست

این موضوع رو بیشتر باز می‌کنم.

 

حالا چه کنیم؟

اول: 

توصیه می‌کنم این اپیزود رو بارها گوش بدین و حتی بنویسین، موضوع خیلی جدی و حیاتی‌ هست. حتی شده سایت رو بخونید. تا پیدا کنید اون ایرادات و کاشته‌های درونی‌تون رو، درمانش کنید،

در واقع این هم مثل روایت‌گری، هست که قبلا توی اپیزود «۵- انتخاب با احساس و توجیه با منطق (فصل دوم: انتخاب رشته و مسیرشغلی)»  گفتم، بعضی مسائل اونقدر بر منطق و تصمیم‌گیری تسلط دارن که رفتن به سمت منطق قبل از حل این موضوعات، یک شوخی بیش نیست!

دوم:

از دیگران در تصمیم‌ها کمک بگیرید، یه ضرب‌المثلی پدرم داشت تکرار می‌کرد،

نه پير را براي خر خريدن بفرست نه جوان را براي زن گرفتن

یعنی پیر نمی‌تونه خر خوبی انتخاب کنه، چون چابکی و …  رو زیاد جدی نمی‌گیره، جوان هم در زن گرفتن خیلی موضوعات رو در نظر نمی‌گیره.

حالا این موضوع برای انتخاب رشته، شغل و … هم هست.

سوم:

موضوع اینه که خوی وحشی‌گریتون در حوزه‌های مختلف رو شناسایی کنید، به اون مثل یک استعداد نگاه کنید، یعنی من ممکنه بتونم مثل شیر در تک شکار وحشی و قوی باشم، مثلا یک بوفالوی سنگین چند تنی رو از پا در بیارم، یا ممکنه مثل گرگ یک مدل دیگه‌ای وحشی باشم و لازم باشه به جای یک بوفالو، ۶ تا گوسفند رو از پا در بیارم.

این رو توی مقایسه خودتون و اطرافیانتون با دیگران هم لحاظ کنید! یعنی مثلا اگر من توی یک خانواده کارمند/فرهنگی به دنیا اومدم در بخش‌های خاصی وحشی‌گری دارم و اگر در خانواده بازاری به دنیا اومده باشم در بخش‌های دیگه‌ای وحشی‌گری دارم.  این وحشی‌گری در حوزه‌های مختلف، می‌تونه مثل یک استعداد و مهارت ذاتی دیده بشه، و بدونید رسیدن به وحشی‌گری در حوزه‌ای که این کاره نیستید ممکنه سال‌های سال و با مربی ممکنه باشه! خیلی سخته. البته این اپیزود طولانی شد و گرنه همین موضوعات خودش یک اپیزود کامل می‌شه!

بگذارید یک مثال بزنم: مثلا من توی یک خانواده بازاری به دنیا اومدم! خانواده من فرهنگی نبود، اما در شهرستان زندگی می‌کردم. پس من در برخورد و طرد دیگران توانایی وحشی‌گری رو دارم. به خاطر شهرستانی بودنم، خیلی ارزش‌ها در من هست، مثل جدی نگرفتن پول، جدی نگرفتن جایگاه اجتماعی و …

و برای این که یک چیز رو بتونم اجرا کنم، ده سال نسبت به یک بچه که توی تهران به دنیا اومده عقبم، اگر بخوام در حوزه اون شخص عمل کنم!‌ یعنی در زمین اون شخص بازی کنم.

اما دوست بسیار دوست داشتنی من، در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا اومده، اما تهران! برای همین در دریافت پول و جایگاه، تعارف با کسی نداشت! اما توانایی برخورد مستقیم، جنگیدن و مبارزه رو نداشت! این می‌شه که ایشون در یک سری جاها موفق‌تر خواهد بود.

پس خلاصه این که به وحشی‌گری در حوزه‌های مختلف، مثل استعداد نگاه کنید و جاهایی در زندگی اگر بابت میلتون نیست،

چهارم:

برای مظلومیت، بردن مسابقه با دست بسته، مبارزه با امکانات کم، و هزاران بهانه‌ای که از نظر ما خیلی ارزشمند به نظر می‌رسه، اصالت قائل نشید!

اگر می‌تونید با امکانات کامل وارد مسابقه بشید، و این کار رو نکنید، احمقید، هیجان و … رو در جای دیگه به کار بگیرید نه در مسیرهای جدی زندگیتون. مثلا برید بازی کامپیوتری سخت کنید.

 

 

 

 

مباحث تکمیلی:

سعی خواهیم کرد در یک اپیزود تکمیلی، این مباحث رو بازتر کنیم.

 

  • زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند و نگاه درست به مفهوم وحشی بودن
  • استفاده از کهن‌الگوهای یونگ
  • نگاهی به وحشی بودن از دید کیرکگارد (جن گوش به فرمان)
  • بی‌حوصلگی در خانه و درس! شیر و تمساح در قفس
  • اعتیاد به مواد مخدر بهتره یا اعتیاد به بازی کامپیوتر (جردن پترسون)
  • غذای وحشی بودن!
  • چه کسی اون یکی رو اهلی می کنه، شازده کوچولو و گندم (هراری) و گل
  • گوسفندهای اهلی زنده می‌مانند
  • شیر در خانه! وحشی‌گری حوزه مشخص داره و به همه جا نشر پیدا نکنه
  • زندگی مشترک و فرزندداری
  • پدر و مادرای ما چطور خونه‌دار شدن؟
  • نگاه ابتدایی به تحصیلات پروسی
  • مدیران پروسی یا وحشی

 

زند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *